سلام.

وبلاگی دیدم به نام گپ دل.  که مطلبی گذاشته بود به نام سکوت پردرد زنها......  موضوعش این بود که در جامعه ما، نسبت به زنان جرائمی اتفاق می افته مثل تجاوز اما زن ها بخاطر شرایط فرهنگی و اجتماعی، و یا دلایل دیگه، سکوت می کنن و هیچ حرفی نمی زنن.

من هم این خاطره رو بعنوان کامنت برای اون مطلب گذاشتم.

اگه دوست داشتین می تونین مطلب اصلی رو  هم بخونین و با نظرات بقیه اشنا بشین.

****

سه سال پیش:

توی اتاقم نشسته بودم، یه مرد حدودا 45 الی 50 ساله، کت و شلواری، یکی دو بار اومد در رو باز کرد و وقتی دید ارباب رجوع ریخته رو سرم رفت تا اینکه دفعه اخر تا در رو باز کرد و یه نگاهی به داخل انداخت و دوباره خواست برگرده بهش گفتم:
اقا بفرمائید داخل.
اومد اما هیچی نگفت
تعارف کردم، نشست.
فهمیدم یه چیزی رو می خواد بگه اما تنهایی.
دو سه نفری که توی اتاق بودن رفتن بیرون، به سرباز جلو در گفتم کسی نیاد داخل و بعد،
بفرمائید امرتون؟
سرشو پایین انداخته بود، گفت: راستش دخترم یه پرونده اینجا داره، اومدم ببینم کی باید بیارمش
گفتم حکمش چیه؟
یه جوری گفت شلاق که انگار روحش از بدنش رفت، داشت می لرزید.
شماره پرونده رو دادم به سرباز، پرونده رو اوردن، دیدم دخترش بخاطر رابطه نامشروع با یه پسر به شلاق محکوم شده (پسره هم محکوم شده بود)
گفتم فرقی نمی کنه، هر وقت راحتی بیارش.
اون رفت و پرونده رو خوندم.
پدره نظامی بود و اصالتا مشهدی، دخترش دانشجوی دانشگاه ازاد بود توی شیراز. یه روز برای دختره یه خواستگار میاد، ردش می کنن، دختره خودش رد می کنه، بهونه میاره درس دارم و ...
دختره همیشه با اتوبوس می رفته شیراز، یه روز یه نفر به مادره میگه: مبارکه، دخترت کی نامزد کرده، شرینی ندادی! هفته پیش تو اتوبوس با نامزدش دیدم ....
مادره هم ماجرا رو می فهمه و به روی خودش نمیاره، زنگ میزنه به دختره و بهش میگه برگرد خونه.
دختره برمیگرده خونه. اول یه کتک مفصل از مادر
بعد هم که پدر با خبر میشه و باز هم کتک...
حالش که بد میشه (ظاهرا دستش شکسته) می برن دکتر، دکتره می گه چون حامله است عکس نمی گیریم... و تازه اصل ماجرا لو میره:
دختره دو سال با پسره همکلاسی بودن و با هم می رفتن و می اومدن، توی شیراز هر دو خوابگاه داشتن اما بیشتر وقتا با هم بودن: یه دختر توی شهر غریب، پسره خوش تیپ و پولدار، قول ازدواج، و هزار وعده و وعید دیگه، تا اینکه اون اتفاق که نباید بیفته می افته...
اول از پسره می خوان بیاد و عقدش کنه، پسره نمیاد
کار میکشه به شکایت و دادگاه...
پسره همه چی رو انکار می کنه.(تازه انکار هم نکنه، اتفاقی نمی افته، زندگی زوری که نمی شه. دو نفر رو میشه به زور زیر یه سقف نگه داشت اما فقط توی زندون)

توی این گیر و دار، بچه دنیا میاد و دختره توی دادگاه، در حالی که بچه دو ماهه توی بغلشه می گه:
اقای قاضی، منو عقد کنه و برای بچه شناسنامه بگیره، بعد طلاقم بده، منم رضایت می دم...
و همین اتفاق می افته...
***
یکی دو ماه بعد دوباره همون مرد اومد، این بار شاید بیست سال پیر تر شده بود!!!
پرونده رو اوردن
بابا رو فرستادم بیرون و دختره داشت اشک می ریخت...
داشت نفرین می کرد
کاری کردم که قانونا نباید می کردم، یه صورتجلسه بود، گفتم امضاش کن و اگه کسی ازت پرسید چند تا شلاق خوردی، بگو نود و نه ضربه.
وقتی بهش گفتم برو تمومه، باورش نمی شد
پرسید، اون خوک!!! چی، شلاق می خوره؟؟
گفتم: حتما.
***
آخرای وقت اداری همون روز باباش دوباره اومد، ظاهرا دختره گفته بود که شلاق نخورده.
اومد تو سلام کرد و دستشو اورد جلو که دست بده، تا دستمو بردم جلو، دستمو گرفت و خواست ببوسه.
خیلی خجالت کشیدم (حداقل سی سال از من بزرگتر بود.)
دلش پر بود اما حرف خاصی نزد
گفت: تقاضای بازنشستگی کردم، توی زنجان یه کار پیدا کردم، منتظر بودم این پرونده بسته بشه بریم جایی که هیشکی ما رو نشناسه، الان دو ساله مشهد نرفتم نه به کسی زنگ زدم و نه کسی به ما زنگ زده، فقط برادرم یه بار اومده بود اینجا و وقتی ماجرا رو فهمیده بود، از همون جلو در خونه برگشته مشهد.
***

از این جور موارد زیاد دیدم، دخترایی که قانونا هیچ کاری براشون نمی شه کرد
هیچ کاری.
فقط اگه حامله شده باشن، می تونن برای بچه شناسنامه بگیرن، همین.
فقط یه شناسنامه برای بچه
شناسنامه مادر بدون اسم شوهر!!!
شناسنامه بچه با اسم پدر و مادر!!!
همین
***
تقصیر خودشون هم هست
اما تقصیر ما هم هست
تقصیر من پدر که سالی یه بار دست دختر نوجوونمو نمی گیرم ببرمش بیرون تا محبت یه مرد رو از نزدیک حس کنه و با هر نوازشی، خودشو در اختیار جنس مخالف قرار نده
تقصیر من مادر که که فقط بلدم اشپزی و کهنه شستن یاد دخترم بدم، نه درس زندگی
تقصیر من معلم...
تقصیر من قاضی که مجبورم همه چی رو با عینک یک قانون خشک لعنتی نگاه کنم
تقصر همه مونه.

***

اگه نظری دارین می تونین از این لینک استفاده کنین.

ممنون